|
TaVWahHom | ||
|
برف مي بارد برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ كوهها خاموش دره ها دلتنگ راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد رد پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد؟ ... [ ] [ 16 ] [ نازی میرسید ]
*** ___شبي از شبها تاريكي همه جا را فرا گرفت... وظلمت محض در تيررس نگاهمان جاري شد! و زندگي _انگار_ از حركت باز ايستاد. آسمان به دنبال نردباني براي رسيدن به حياط خانه مان مي گشت! همه به فضاي جديد عادت مي كرديم كه صداي جيغ زني ناشي از وحشت و شكايت، افكار همگان را.... گسست! زن همسايه در تصور ما گنجيد و ما در تصور زن همسايه___ آري... همسايه!!! همسايه ها! دختران همسايه يكديگر را براي برادرانشان پسند مي كنند؛ برادران بيرون از خانه با هزارويك نفر زدوبند مي كنند. _____دختري كه امشب مراسم آشنايي اش به خاطر تاريكي محض به صبح فردا موكول شد، اين را نوشت: «امروز هوا آفتابي بود، آنگونه كه من دوست مي دارم... امشب -ولي- هوا ابريست، آنگونه كه تو مي پسندي....... روزگار تو -اين روزها- آفتابيست، آنگونه كه من مي پسندم... من -ولي- اين روزها ابري ام.... تو آيا دوست مي داري؟؟! » اوايل اسفند 1388 *** نوشته هايي كه گم شده بود... وخاطراتي كه از ياد برده بودم.... اولين آشنايي! و شبي را كه من واقعا بياد نداشتم و ديگران مو به موي قضيه را برايم تعريف كردند تا بياد بياورم ... وليكن سعي در باور آن داشتم و امروز پس از گذشت يك سال و اندي ... نوشته اي را از لاي برگه هاي سپيد و دفتر هاي دست نخورده پيدا كردم كه مربوط به همان شب ميشد همان شبي كه ديگران برايم تعريف كرده بودند. آري، شبي بود ابري و طوفاني پس از بعد از ظهري آفتابي...... و به ياد دارم جيغ زني را كه معلوم نشد......؟! و بياد دارم شب غير منتظره، طوفان غير منتظره ...... و آشنايي غير منتظره..... و همهء حوادث غير منتظره اي كه بدون دعوت و تعارف همنشين ما شدند *** ______اشتباه بزرگي بود -توجيه معايب نارفيقان- اشتباهي كه همهء ما را سوزاند_______ *** ديشب خواب ديدم! خواب عجيبي بود... مثل همهء خواب هايي كه در آن دوره بحراني مي ديدم و يكي يكي تعبير مي شد! .... خواب ديدم كتابي را... يا نامهء سرگشاده اي را... يا كتيبه اي را!... وبسيار شلوغ و بسيار كساني كه پرس و جو كردند... و نامه هاي پاره پاره و نخواندهء اسير دست باد و زير دست و پاي دسته دسته هاي ِ هاي هاي كنان... و من چه مضطرب و پريشان احوال و چه دوان دوان سراغ تكه تكه ها و برگه برگه هاي اين كتاب....... و برگ آخرش بدستِ !!! بدستِ كسي كه ديروزهايش مثل امروزهاي آنطرف تر آوارگي بود و بس!... و نگاه من تا نگاه كسي كه آخرين برگ را بدست گرفته بود، چقدر فاصله داشت . . . . . فاصله اي به اندازهء فاصلهء نگاه ديو و دلبر!!!... او برگهء آخر را داد و من رفتم *** گرفتم و رفتم و ديگر پشت سرم را هم نگاه نكردم.
[ ] [ 21 ] [ نازی میرسید ]
آبستن طوفانيست مرگبار... و بياد دارم شبي را پس از كابوس هاي مكررشبانه و كشمكش هاي روزانه، چه آرام خوابيدم و صبح فردا چه ديييييرررر بيدار شدم سپس چنان هلهله اي بپا شد كه.. خدا داند و خدا! ... كربلا آمد و گذشت... و من جايي خواندم :"براي اينكه پيش روي قاضي نايستي، پشت در قانون راه برو" و اينقدر ناگفته ماااااااند؛ تا زبانم كچل شد و آن همه حرفهاي كپك زده، تف نكرده قورت رفت! گلويمان تلخ شد، زبانمان تند شد، دست و دل هم كند شد و... خدا داند و خدا!
... هزار سال پيش همين روزها به دنيا آمدم. آنروزها من بودم و خدا بود و مادر _پدر جبهه ميرفت_ و من همين دوروورها نفس ميكشيدم! و شايد در همان روزها به اين مي انديشيدم كه كسي _همزمان_ زير دست جادوگر پير كتك ميخورد و از پشت پيرزن كور شكلات ميدزدد و هزار سال بعد براي من تعريف ميكند. پارسال كمي بعداز اين روزها بود كه نميدانم چه شد؟!!! خدا داند و خدا!
[ ] [ 20 ] [ نازی میرسید ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||